خیلی وقت بود می خواستم این داستان را بنویسم. مانده بود روی دست و دلم. تصمیم گرفتم همینطور که می نویسم، هر فصل را توی وبلاگم بگذارم. تنها چیزی که درباره اش می توانم بگویم این است که اسم اش «لعنتیِ عزیز» است و هر فصل با عکسی از بازیگرِ محبوبم «شِرلی مَکلین» تمام می شود.
داستان از این قرار است:
لعنتیِ عزیز- یک)
خیلی وقت است که کوچه های این شهر همهشان آسفالت شدهاند. وقتی بچه بودیم بعضی از مسیرهایمان کوچه های خاکی ای بودند که نه تنها کفشها را کثیف میکردند، بلکه ریزه سنگهاشان یا کفِ پا را رنج میدادند، یا از سوراخی که در ته کفش پیدا میشد، خودشان را به جوراب میرساندند و در فضای عرق کردهی کفش لَغ لَغ میزدند. خدارا شکر دیگر از آنها خبری نیست. حالا که بزرگ شدهام، میشود انداخت توی کوچهها و ساعتها رفت و رفت و فکر کرد. مثلاً به فردایی که بالاخره میرسد. فردایی که حتی اگر هدایتامروز به حرفهایم گوش نداده باشد، خواهد رسید. همین که کفِ کفشهایم به آسفالتی میخورد که هنوز از آفتابِ آخرِ مرداد گرم است، مطمئن میشوم که فردا هم خواهدآمد. شکی نیست که خواهدآمد...

بقیه را در ادامه ی مطلب بخوانید